|
آموزش.داستان.مطالب علمي
|
|
|
|
||||
|
سلا م
می خواستم بگم که بزودی وبلاگ جدیدی رو طراحی می کنم که امیدوارم مورد توجهتون قرار بگیره بعدم اینکه عیدتون مبارک
+
نوشته شده در جمعه هشتم دی 1385ساعت 21:6 توسط محسن
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
بهترين سر آغاز؟ به نام خداي جهان آفرين زمين آفرين، آسمان آفرين نام؟ ز «من» كمتر سخن گويم كه «ما» ييم رها كرده خود حود خواه و «من» ها شغل؟ به عالم هركه را ديدم به كار و پيشه اي مشغول غم عالم به جان خود خريدن، پيشه دارد دل كيش آيين؟ پرسيد زمن اهل دلي: كيش تو چيست؟ آزادگي و صلح و صفا كيش من است اصل و نسب؟ ما و تو نسلمان به يكي اصل مي رسد يعني به عشق ، زنده بماني پسر عمو «اخوان ثالث» كيست؟ مسكين تر از اين خس كه منم؟ خاري نيست اما به دلي ز دستم آزاري نيست و اما شعر ...؟ شعر محصول بيتابي آدم است در لحظاتي كه شعور نبوت بر او پرتو انداخته. حاصل بيتابي در لحظاتي كه آدم در هاله اي از شعور نبوت در لحظاتي كه آدم در هاله اي از شعور نبوت قرار گرفته است. رمز ماندگاري«زمستان» و ديگر شعر هاي شما؟ هر سال چهار فصل دارد، يكي اش زمستان است. تا چنين است. زمستان من هم خواننده و خواهان تواند داشت و نيز ديگر شعر هايم. نظرتان درباره نيما چيست؟ دگرگوني شعر ما و افتادنش به طريق تازه در حقيقت نقطه اي روشن تر از نيما ندارد. ادامه دارد........
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم آبان 1385ساعت 9:38 توسط محسن
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
مي خواستم بهتون بگم تا چند روز ديگه برندگان مسابقه سكوت اعلام مي شه
و يه مسابقه ديگه تحت عنوان چشمه نور رو در وبلاگ مي زارم
+
نوشته شده در شنبه ششم آبان 1385ساعت 13:5 توسط محسن
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
********************************************
************************************* *************************** ************** ********
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم مهر 1385ساعت 0:9 توسط محسن
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
من و تو ، درخت و بارون… من بهارم تو زمين تو بزرگي مث شب خود مهتابي تو اصلا، خود مهتابي تو تازه، روزم كه بياد تو مث مخمل ابري مث برفايي تو من باهارم تو زمين احمد شاملو
+
نوشته شده در یکشنبه نهم مهر 1385ساعت 16:16 توسط محسن
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
فرا رسیدن ماه مبرک رمضان رو به شما دوستان گرامی تبریک می گم و امیدوارم که بهره کافی رو از این ماه ببرید برای ما هم دعا کنید.
+
نوشته شده در یکشنبه دوم مهر 1385ساعت 17:1 توسط محسن
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
بچه ها به این سایت هم یه سر بزنید:
http://herbnites.tripod.com/waldorfinspiredschool/index.html
+
نوشته شده در یکشنبه دوم مهر 1385ساعت 16:53 توسط محسن
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
همدیگر را باید دوست داشت غصه را باید فراموش کرد همدیگر را باید دوست داشت زندگی باید کرد همدیگر را باید دوست داشت
زندگی پر است از شکستن همدیگر را باید دوست داشت میان ماندن و رفتن ماندن زیباتر است همدیگر را باید دوست داشت
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم شهریور 1385ساعت 14:36 توسط محسن
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
بگذارید و بگذرید ببینید و دل نبندید چشم بیندازید و دل مبازید که دیر یا زود باید گذاشت و رفت
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم شهریور 1385ساعت 20:25 توسط محسن
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
اینم یکی از نوشته های دیگه:
سكوت رابايد در وراي نام صاحب ذوالفقار تعبير کرد.
سکوت يعني در راه عشق صبر کردن
حق خويش را فداي مصلحت کردن
با بي کلامي مشق عشق کردن
در بي پناهي بارمصائب را حمل کردن
سکوت يعني: عشق،ايثار ، از جان گذشتن
سکوت يعني سکوت
يعني بالاترين فريادها
+
نوشته شده در جمعه دهم شهریور 1385ساعت 13:59 توسط محسن
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
مهرنوش از عشق جاودان
سکوت یعنی یه دنیا حرف که نمی تونی بزنی. در ضمن باید بگم که مطالبی که می فرستید توسط پنج نفر از دوستای دیگم هم بررسی می شه محسن مهدی فر مدیر وبلاگ
+
نوشته شده در سه شنبه سی و یکم مرداد 1385ساعت 17:22 توسط محسن
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
برو بچ وبلاگ نويس تو مسابقه ما شركت كنيد و جايزه از ما سكه بگيريد
+
نوشته شده در سه شنبه سی و یکم مرداد 1385ساعت 9:6 توسط محسن
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم مرداد 1385ساعت 10:14 توسط محسن
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
سکوت تک واژه ای است که شاید ...
شما چی فکر می کنید سکوت رو چی معنی می کنید؟ این عنوان مسابقه ای که برای بر و بچ وبلاگ نویس تو وبلاگ چشمه نور گذاشتم برای پنج تعریف برتر برای معنای سکوت پنج ربع سکه در نظر گرفتم لطفا مطالبتون رو تو نظرات برام بذارید و یا به این ایمیل برام بفرستید: منتظرتون هستم.
+
نوشته شده در شنبه بیست و یکم مرداد 1385ساعت 19:52 توسط محسن
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
مردي, ديروقت, خسته و عصباني, از سركار به خانه بازگشت. دمِ در, پسر پنجسالهاش را ديد كه در انتظار او بود.
- بابا! يك سئوال از شما بپرسم؟ - بله, حتماً. چه سئوالي؟ - بابا, شما براي هر ساعت كار, چقدر پول ميگيريد؟ مرد با عصبانيت پاسخ داد: «اين به تو ارتباطي ندارد. چرا چنين سئوالي ميكني؟» - فقط ميخواهم بدانم, بگوييد براي هر ساعت كار, چقدر پول ميگيريد؟ - اگر بايد بداني خوب ميگويم, 20 دلار. پسر كوچك در حالي كه سرش پايين بود, آه كشيد. سپس به مرد نگاه كرد و گفت: «ميشود لطفاً 10 دلار به من قرض بدهيد؟» مرد بيشتر عصباني شد و گفت: «اگر دليلت براي پرسيدن اين سئوال, فقط اين بود كه پولي براي خريدن يك اسباببازي مزخرف از من پول بگيري, سريع به اتاقت برئ, فكر كن و ببين كه چرا اين قدر خودخواه هستي. من هر روز, سخت كار ميكنم و براي چنين رفتارهاي كودكانهاي وقت ندارم.» پسر كوچك, آرام به اتاقش رفت و در را بست. مرد نشست و باز هم عصبانيتر شد: «چطور به خودش اجازه ميدهد براي گرفتن پول از من چنين سئوالي بپرسد؟» بعد از حدود يك ساعت, مرد آرامتر شد و فكر كرد كه شايد با پسر كوچكش خيلي تند و خشن رفتار كرده است. شايد واقعاً چيزي بوده كه او براي خريدش به 10 دلار نياز داشته است. به خصوص اين كه خيلي كم پيش ميآمد پسرك از پدرش درخواست پول كند. مرد به سمت اتاق پسر رفت و در را باز كرد. - خواب هستي پسرم؟ - نه پدر, بيدارم. - فكر كردم شايد با تو خشن رفتار كردهام. امروز كارم سخت و طولاني بود و همه ناراحتيهايم را سر تو خالي كردم. بيا اين 10 دلاري كه خواسته بودي. پسر كوچولو نشست, خنديد و فرياد زد: «متشكرم بابا!» بعد دستش را زير بالشش برد و چند اسكناس مچاله شده در آورد. مرد وقتي ديد پسر كوچولو خودش هم پول داشته است, دوباره عصباني شد و غرولندكنان گفت: «با اين كه خودت پول داشتي, چرا باز هم پول خواستي؟» پسر كوچولو پاسخ داد: «براي اين كه پولم كافي نبود, ولي الان هست، حالا من 20 دلار دارم. ميتوانم يك ساعت از كار شما را بخرم تا فردا زودتر به خانه بياييد؟ دوست دارم با شما شام بخورم...»
+
نوشته شده در سه شنبه هفدهم مرداد 1385ساعت 18:20 توسط محسن
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
بهر حال یک انسان یک کتاب هم نباشد یک کلمه هست
و ناچار با کسی که معنی این کلمه را می داند احساس یک پیوند غیبی می کند.
+
نوشته شده در چهارشنبه یازدهم مرداد 1385ساعت 8:11 توسط محسن
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
و مي خواهد ماه را لمس كند She wants to او مي خواهد ماه را لمس كن دTouch moon واز نردباني بالا برود and go up Step ladder و سپس با انگشتانش ستاره هاSo pick stars را بچيند by her fingers
+
نوشته شده در سه شنبه دهم مرداد 1385ساعت 7:56 توسط محسن
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
گر خدا خواهد محمد ختم باشد آدم از بهشت رانده باشد گر خدا خواهد فرهاد بيستون كند نيل فرعون خورد گر خدا خواهد مردگان را دم حیات مي دهند زاغكان را مرده خوابانيدن آموزد گر خدا خواهد تار زند غار را مور گيرد كعبه را گر خدا خواهد علي بخشد قاتل را يا كه گردن زند خوارج را گر خدا خواهد زنده مي مانيم گر خدا خواهد مي بينيمش گر خدا خواهد هدهد بلقيس بيند وال يونس نبي بلعد گر خدا خواهد عالمي را دگرگون كند مهدي را ز پرده برون كند
+
نوشته شده در سه شنبه دهم مرداد 1385ساعت 7:53 توسط محسن
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
من ده هزار سال پيش به دنيا آمدم روزي،در خيابان،در شهر پيرمردي را ديدم،نشسته بر زمين كاسه گدايي در پيش، ويولوني در دست رهگزران باز مي ماندند تا بشنوند پيرمرد سكه ها را پذيرفت، سپاس مي گفت وآهنگ سر مي داد و داستاني مي سرود كه كمابيش چنين بود: من ده هزار سال پيش به دنيا آمدم ودر اين دنيا هيچ چيز نيست كه قبلا نشناخته باشم. پائلو
+
نوشته شده در چهارشنبه چهارم مرداد 1385ساعت 18:44 توسط محسن
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
كسي كه محتاج عشق است در دنياي تنهايي با محروميت مي سوزد و جز خدا كسي نمي تواند انيس شب هاي تار او باشد و جز ستارگان اشك هاي او را پاك نخواهد كرد و جز كوه هاي بلند راز و نياز او را نخواهند شنيد و جز مرغ سحر ناله صبحگاه او را حس نخواهد كرد. عشق است كه روح مرا به تموج وا مي دارد و قلب مرا به جوش مي آورد. استعدادهاي نهفته مرا ظاهر مي كند و مرا از خود خواهي و خود بيني مي راند. دنياي ديگري حس مي كنم و در عالم وجود محو مي شوم. احساس لطيف، قلبي حساس و ديده اي زيبا بين پيدا مي كنم. لرزش يك برگ، نور يك ستاره دور، موريانه كوچك، نسيم ملايم سحر، موج دريا و غروب آفتاب، همه احساس و روح مرا مي ربايد و از اين عالم مرا به دنياي ديگري مي برند. اينها همه و همه از تجليات عشق است.
+
نوشته شده در یکشنبه یکم مرداد 1385ساعت 13:49 توسط محسن
|
|
|||||
|
|||||